حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

بای بای

من دیگه بزرگ شدم و شیطون بلا ... و دیگه نمی تونم بیشتر از 2 دقیقه روی تاب بشینم پس مامان و بابا تصمیم گرفتن که تابم رو جمع کنن و این آخرین باریه که من روی این تاب خوشگلم تاب تاب عباسی و مهندسی و اینا می کنم شش ماه باهاتون بازی کردم و بزرگ شدم . دوستون داشتم یه عالمه بای بای تاب تاب عباسی و بای بای تشک بازی   ...
16 فروردين 1393

دندونی

بالاخره دندون های کوچولوی من بیرون اومدند ...   حانیه داره یه دندون قند میخوره از قندون فرشته ای مهربو ن آورده براش یه دندون آش بخوری نوش جون آش دندون حانیه جون   ...
16 فروردين 1393

هفت ماااااااااه

هفتمین ماه هم تموم شد و بااااااااز تولد بازی ... مرغ و خروس و اردک                     هفت ماهگیم مبارک   به به کیک به رنگ مورد علاقه من   هفت؟ هفت چی؟ یعنی باید برم مدرسه؟   پس بزار جی جی هام رو بپوشم   شب شده دیگه!!! باشه بعدا، یه هفت سال دیگه میرم    پس تولد تولد تولدم مبارک   ...
16 فروردين 1393

استارت

من دیگه میتونم چند لحظه به حالت چهار دست و پا در بیام و یکمی روی زمین خزیدن نمایم ولی فعلا زود خسته میشم ... یااااااااااااااااا علییییییییییییییییی!!!   استراحت کنم   صدا چی بود؟؟؟   بزار برم ببینم   چیزی نبود جز خبر شروع راه افتادن و شیطونی کردن من!!! ...
16 فروردين 1393

خونه

بابا داود یکشنبه شب از کوهنوردی برگشت. فرداش که 28 مرداد بود از سرکار اومد خونه مامانی. مامان که خیلی خوشحال بود.   من هم دوباره مشغول شناسایی بابام شدم. از نچ نچ هاش شناختمش. مامان وسایلمون رو جمع کردش. خاله فاطمه که من رو خیلی دوست داره از رفتنم ناراحت بود. انقدر ناراحت که رفت توی اتاقش و خودش رو زد به خواب که رفتنم رو نبینه. خلاصه که من و مامان و بابا و مامانی با بابایی و ماشینش راه افتادیم به سمت خونه. من که توی راه خواب بودم. آخه خواب توی ماشین خیلی کیف میده.  رسیدیم. همه اومده بودند استقبال من. فقط عمو اسماعیل اینا مهمونی بودند و من باز عموم رو ندیدم. من که داغ کرده بودم جیغ و دادم رفت هوا. مامان تند تند لباس...
11 اسفند 1392

از اینور از اونور

  ... 1- سیب خوردن ... اونم روی میز خونه بابابزرگ ... بسیار بسیار بسیار خییییییییییییییییلی کیف میده     2- چرخ ماشین در حال حرکت را با یک انگشت متوقف می نماییم(سفارشات پذیرفته می شود )   3- بعد یه عالمه شیطنت هم بییییییهوش  ...
6 اسفند 1392

جیمبوووو

بعد از کشف موش موشک شدن کار دیگه ای رو کشف کردم که این کشف، جیمبووو شدنه جیمبوووووووووووو                           اووووووووو اوووووووووووووووووووووووو جیمبوووووووووووووووووووووووووووووو                                                  اووووووووووووو  اووووووووو...
6 اسفند 1392

راهپیمایی

22 بهمن، من همراه مامان، بابا و عمه اینا رفتیم راهپیمایی... من توی ماشین خوابم برد و وقتی از سر و صدا بیدار شدم خیلی تعجب کردم  این همه آآآآآآدم!!!! اونم یکجا!!! تا حالا ندیده بودم! و حالا من و پرچم وووووو حالااا موش موشک در راهپیمایی خوش گذشت. آخه همش بغل بودم و من رو راه می بردن. چی از این بهتر !!! ...
25 بهمن 1392

واکسن

تا چشم رو هم گذاشتیم دو ماه گذشت و باااااز واکسن ... 16 بهمن که یه روز برفی ای هم بود ، مامان از خواب بیدارم کرد. قطره استامینوفن بهم داد و حاضر شدیم تا با بابا و آقاجون بریم و واکسن بزنیم. وقتی رسیدیم خانوم پرستار واکسن زن داشت صبحونه میخورد. پس من با بابام توی راهرو گردشی کردیم. این اولین باری بود که من قبل از اینکه با آمپول بالا سرم بایستند بیدار بودم. پس موقع واکسن زدن که رسید، مامان من رو روی تخت خوابوند و من با دقت تمام نیگا نیگا می کردم. واکسن زده شد. 2 تا! یکی پای راست و یکی پای چپ! گریه ام گرفت و 2 تا قطره هم توی دهنم ریختن. وقتی گریه ام گرفت خانوم پرستار واکسن زن بهم گفت : موش موشک گریه نکن. من هم آروم شدم و نیگاش کرد...
24 بهمن 1392

موش موشک

از وقتی که خانوم پرستار واکسن زن بهم گفته موش موشک ... خیلی به حرفش فکر کردم و یه دو سه روزیه به این نتیجه رسیدم که موش موشک یعنی چه شکلی!!!!   درسته؟؟؟؟!!!! ...
21 بهمن 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد